|
روزمرگی |
|
|
ساعت 3.50 تا اذان صبح زیاد نمونده.........
دلم برا مامانم تنگ شده.............همش ازش دورم ...شرمنده تم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نمی خوام بخوابم.......مامان دلم می خواد ازم راضی باشی ...می گی راضی هستی اما نه ،خودم می دونم دختر خوبی نبودم برات مامان...........میشد بهتر از اینا برات باشم دفتر برنامه ریزی ام خیلی بد پیش میره باید خط خطی شه مث سابق.... داداشی همیشه می گه خدا بهتر می دونه به کی بیشتر بده به کی کمتر ....به کی بده به کی نده........... دیشب معنی حرفشو درک کردم..... ذهنم اروم نیست بی نظمه...مث زندگی ام کسی مقصر نیست خودمم مقصر نیستم....باید دست از تنبلی بکشم.....دیشب دلم برا مامان آوا گرفت یاد مظلومیت مامانم افتادم ...... خدایا شرمنده اتم اما می خوام ازت تشکر کنم به خاطر نعمتهای خوبی که بهم دادی ...دوست دارم. لب تابم خراب شده باید فکر یه لب تاب جدید باشم......... فکر مامانم نمی زاره اروم باشم.....خدایا مامانم و شفا ده ازت خواهش می کنم خداااااااااااااااااااااااااااااا کادوی روز مادر نگرفتم ....هیچکی به مامانم کادو نداده نه بابا نه داداشا نه زن داداشا نه من و جوجو و کوچول ..........جالبتر اینه که همه می گن ما خیلی بافرهنگیم ......ادعامونم میشه اصیلیم ........خ ا ن زاده ایم برا بقیه بهترینیم اما برا خودمون چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان دوست دارم
+
تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 4:5 نويسنده دخترک
|
22 فروردین رفتم دکتر تغذیه ......نوبت بعدی 14اردیبهشت بود که رفتم 4.5 کیلو کم کرده بودم نوبت بعدی ام
3 خرداد..........از 13 اردیبهشت دارم میرم باشگاه روزی یک ساعت و نیم............
+
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:31 نويسنده دخترک
|
سلام
خیلی وقته میام صفحه رو باز می کنم که بنویسم ...نمی نویسم........... دیگه درس نمی خونم کامل گذاشتم کنار...............دیگه هیچ وقت درس نمی خونم تا وقتی که چشام خوب شه.... فعلن هیچ کاری نمی کنم ............ملتمسانه از خدا می خوام داداشی تو کارش موفق شه اگه موفق شه منم میرم پیشش می شم مدیر مالی...........اونوقت منم حقوق بگیر میشم اونوقت حس مفید شدن بهم دست میده......این درس خوندن یه بدی بزرگ داشت کلی اضاف وزن پیدا کردم ..........حالا چه جوری گرم به گرمش و کم کنم؟ نیمه اول فروردین رفتم پیش روانشناس کلی باهام صحبت کرد.....بهم گفت خیلی وقنه افسرده ای...این درس خوندن برات خوب نیست باعث افسردگی شدیدت میشه.................... برا زندگی برنامه ای ندارم به ازدواجم فکرنمی کنم اگه می خواستم فکر کنم به خواستگار هفته ی پیشم یه فرصت میدادم.................وقتی شاد نیستم چه جوری می تونم یکی دیگه رو خوشبخت کنم دلم برامامانم تنگ شده زن داداش فرنگی حامله ست.......اما من اصلن خوشحال نیستم خدایا نمی پرسم تاوان کدوم گناهه....خودم می دونم که گنه کارم ...اما می خوام بپرسم منو می بخشی؟ خودم؟خودم و می بخشه؟
+
تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 15:3 نويسنده دخترک
|
امشب اخرین شبیه که پرستار بچه ام ...فردا میرم شهرستان برم بشینم دوباره درس بخونم ای شالا خدا بخواد
قبول شم به امید خودش امسال باید بهترین سال باشه کلی برنامه دارم تا تیرماه که فقط باید درس بخونم بعدشم می رم سر کار ...... یه چیزی هست که می خوام امسال کنار بزارم دیگه حمال بقیه نباشم شاید اینجور نوشتن بی ادبیه اما اسمش و می زارم حمال....به خودم قول دادم تنها به فکر خودم باشم ...به خدا اینهمه مهربون بودن خوب نیست.... اخلاق خاص من،مهربون بودنمه ............قبل از اینکه کسی ازم کمک بخواد خودم کمک می کنم همیشه تا اونجایی که شده بقیه رو درک کردم شاید به دلیل اینه که تو یه خانواده پر جمعیت بزرگ شدم دختر بزرگه بودم البته داداشا ازمن بزرگترن........... امسال باید بهترین سال باشه از بدی ها متنفرم ..از این همه فیلم بازی کردن ادما حالم بهم می خوره - بعضی ادما خیلی دورو هستن اما باز ادم خوب پیدا میشه اینو مطمئنم منم می خوام خوب باشم و بمونم ...اما برا خودم دیگه خودم درگیر ناراحتی ادما نکنم اشتباه کردم که به وعده های داداشی دل خوش کردم اشتباه کردم که پس اندازم و بهش قرض دادم باید برا خودم ماشین می گرفتم اشتباه کردم زیادی ادما رو دوست داشتم خدایا من و ببخش که بهت بد کردم،دخترک من و ببخش که بهت بد کردم ببخش پ.ن:عروس خانم همش ناز می کنه که حالم خوب نیست و از این حرفا ......منم که این کوچولو رو دوست دارم شدم پرستارش.......کی گفته خواهر شوهر بده؟
+
تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 2:0 نويسنده دخترک
|
امشب دیگه خیلی خوابم میاد.................ستیا بخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب این یه دستوره
+
تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 2:46 نويسنده دخترک
|
سلام عید همگی مبارک
خیلی وقته که درس نمی خونم.............................................................. ستیا کوچولو 16 اسفند 12.30 دقیقه در بیمارستان آتیه به دنیا اومد..................... این روزا خیلی بده ...خدایا ناشکری نمی کنم اما این جوری دوست ندارم........................ سال 91 خوبه؟ نمیدونم ؟خوب نیستم اصلن.......................................................................... قرار بود تعطیلات عیدو دعوت خان داداش بریم تایلند نشد بریم خان داداشم تنهایی رفت مالزی ............ دیگه اینکه این روزا پرستار بچه شدم...دیگه اینکه همتون دوست دارم .............ستاره جون خیلی دوست دارم منا واهالی سپیده............................................همه ی دوستای خوبم اگه ادم ازدواج نکنه چی میشه؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدن نوشت ساعت 4.34 بیدارم چرا ؟چونکه ستیا رو خوابوندم کنار گهواره اش نشستم اگه بیدار شه حواسم بهش باشه ...مامانش خوابه ((عروس خانم)) به خدا نمی تونم عروس خانم دوست داشته باشم از بس که مارموززه این ادم .همش خوابه ...بعد به داداش بزرگ میگه من اصلن نمی خوابم و............................................ من و باش همیشه فکر می کردم خودم ادم بدی ام اما نه یه جای کار می لنگیده که مهرش به دلم نمی نشسته.......داداش بزرگ خیلی عوض شده........... راستی زن فرنگی حامله است یه روز قبل از عید فهمید ...تعطیلات عیدم رفتن دبی... مامانم حالش خوب نیست پاهاش خیلی درد داره.......
+
تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 0:8 نويسنده دخترک
|
سلام
من اینجا چی کار می کنم؟ اومدم بگم به خدا قسمتون میدم زندگی رو سخت نگیرید راحت بگیرید هرجور بگیرید همون جورم پیش میره دلار رفته بالاااااااااااااااااااا کلی ضرر کردن این ملت بیچاره یکی شونم ماییم بی خیال چرا اومدم اینجا بنویسم خواستم ثبت بشه تا یادم نره...خواهرم کوچول دهه ی ۷۰...هفتاد و چند ۷۲...این آبجی ما هیچ وقت خدا کسی دست رد به سینش نزده ...حتی خدا همیشه کاراش زودی زود جفت و جور میشه....آرزوهاش به یک ماه نکشیده ...کوچول ۱۰ روزی میشد همش ایفون ...ایفون می کرد که جگر ادم براش کباب میشد اونقد باذوق درباره ی این گوشی صحبت می کرد همش دلار و نفرین می کرد ...کلی این روزا حساب کتاب می کرد .پیش پیش عیدی شو تعیین کرده بود منو مجبور کرد با داداشی تماس بگیرم و بهش بگم حواسش به عیدی ما باشه و بادلار پیش بره و لطفا کمتر از۲۰۰۰۰۰تومان نباشه منم واسطه می کرد پروتر از منم کسی سراغ نداشت .............. تا اینکه دیشب تو سالن نشسته بودیم به من گفت دخترک عیدی امسالت و به من قرض بده گفتم باشه بهش گفتم کی گوشی می گیری گفت:هر وقت پولم کامل شد گفتم چه قد کم داری؟گفت :۸۰۰۰۰۰تومان دارم ۸۰۰۰۰۰نومن دیگه کم دارم اگه داداشی ۲۵۰۰۰۰عیدی بده خان داداشم ۳۰۰۰۰۰ازتو و جوجو بقیه اش و می گیرم........با یه حسرتی می گفت که اگه کسی نمیدونست فکر می کرد بیچاره تو عمرش گوشی خوب نداشته ...اولین بار فکر کنم اول دبیرستان بود که بابابراش خط گرفت با گوشی پی ۹۹۰که اون زمان تازه اومده بود بابا براش ۵۰۰۰۰۰تومان ٬هنوز نو نو مونده بعدش نوکیا ان ۹۰۰............... خلاصه این که امروز پتروس بازیم گل کرد گفتم بیا این۶۰۰۰۰۰وبگیر ۲۰۰۰۰۰وجوجو بهش داد خانم داره میره گوشی بگیره و از ذوق خرید گوشی ۲ساعتی داره برا خودش شادی می کنه............. من و جوجو فقط داریم بهش نگاه می کنیم به خودمون می گیم کوچول چه قدرعمر خواسته هاش کمه پ.ن:سپیده جون و عروسک خانم نمی تونم براتون کامنت بزارم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 17:18 نويسنده دخترک
|
سلام دیشب حدودای ۲۱ خوابم برد و۲۳.۵۰ بیدار شدم ٬خوابم نبرد تا خود صبح دین وزندگی خوندم تستاشم زدم درس ۱۰دین زندگی درباره توکل به خدا بود از خوندنش لذت بردم حدودای ۳ صبح بودرفتم اشپزخونه دیدم جوجو ماکارونی درس کرده وخورده بقیه شو گذاشته بود یخچال چندتا قاشق ریختم تو بشقابو یه کاسه ماست کم چرب اومدم اتاقم وخوردم خیلی خوشمزه بود با گلوی منم آخرش خوندن تا حدودای ۶بود که تلویزیون روشن کردم و نشستم به گوش دادن دعای عهد...دلم گرفت برا داداش خدابیامرزم گفتم بیچاره دستش از دنیا کوتاهه اونوقت یه خواهری مث منم داره که خیلی وقته براش یس نخونده ....نشستم یس خوندم فاتحه فرستادم ای شالا خدا قبول کنه و به خودم قول دادم صبحا تا یس نخوندم هیچ کاری دیگه انجام ندم شاید داداش خدابیامرز ازم راضی باشه بعدشم فرنی درس کردم چونکه نان نداشتیم گفتم جوجو میره بیمارستان صبحونه نخورده نره که نخورد ورفت یه ۱ساعتی زیست خوندم که خوابم برد خوابیدم تا۱۰ بیدار شدم وتندی آماده شدم رفتم آرایشگاه .....کلی خوشگل شدم شسته گفتم خسته نباشی ...وبم و خوندی؟ دیگه برم دین وزندگی بخونم دلم برا مامان وبابام خیلی تنگ شده خیلییییییییییییییییی پ.ن:با داداش بزرگ تماس گرفتم می گم تاریخ تولدت کیه؟میگه ۱۳۵...۲۰بهمن...می گم فردا تولدته مبارک باشه می خنده ...می گم خوب ارزوت چیه ؟برامن آرزو کن میگه باشه... می گم اولین نفر بودم بهت تبریک گفتم می گه آره.....می گم همیشه خوشبخت باشی
+
تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 23:4 نويسنده دخترک
|
سلام
حالم اصلن خوب نیست...دکتر نرفته ام رمقی ام تو پاهام نیست...دیشب با جوجو دعوام شد شدید....... 2ساعت بعدش رفتم آشتی کردم....تو چشای جوجو پر از بی تفاوتی و ............................کوچولم رفته خونه خونه تا دلتون بخواد به هم ریخته ست ،منم فکر نکنم بهش دست بزنم ببینم جوجو دست به کار میشه یا نه؟(( جوجو اینجا و می خونه)) فکر کنم 10روزی میشه درس نخونده باشم ...این سرما خوردیگیه خوب مارو نا کار کرد...یه دوش بگیرم بعدشم 2 درس از دین و زندگی رو بخونم...کوچول اومده چت کنیم فعلن بای
+
تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:27 نويسنده دخترک
|
سلام
حالا که دارم می نویسم.تب دارم اونم شدید ...سرم از درد داره می ترکه ....گلوم می سوزه ...نفسم درست حسابی بالا نمیاد......درسم که تعطیل...خاله پری هم شده چاشنی اش..................... می خواستم بنویسم اما نمی تونممممممممممممممممممممممممممممممممم
+
تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 20:15 نويسنده دخترک
|
|
|